هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:4  توسط yasi
|
ای بهونه واسه موندن
ای دلیل گریه کردن
گل بی صبر و تحمل
واسه دل تو هدیه کردن
تو بخون توی نگاهم
این همه راز و نیازم
به کسی نگو تو دردم
هستی تو محرم رازم
تو طراوت بهاری تو
شکوه چشمه ساری
واسه دلتنگی دستام
یه بغل رازقی داری
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:46  توسط yasi
|
ملامتت نمی کنم
که مرا باور نکردی
هر چند به ناگاه امروز شد .
رد تنهائیم بر دیوار
نقش ترا جاودان کرده
و عجیب نیست که من دردم را
تنها به درختان می گویم.
لاک تنهائیم را
گذر آدمها سخت کرده
و من بناچار
بغضهایم را در لابلای ترکهای دیوار
- با وسواسی کودکانه -
می نهانم.
همبستری با خیالت
هر شب خطی نو می زاید
و من این نوزادان غم زاده را
با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم .
آه ! که شیون های گاه و بی گاهشان
در پس خط چین تحمل من
قیامتی به پا کرده ابدی .
کاش کسی به من می گفت
این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟
کاش ...
کسی ...
به من ...
می گفت ...
کاش .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:43  توسط yasi
|
هلن كلر مي گويد:'’ هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:8  توسط yasi
|
هلن كلر مي گويد:'’ هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:7  توسط yasi
|
غم شادی خنده گریه همه لغاتی هستند که تنها،فقط یه معنی دارند اماهمین کلمه ها وقتی با هم جمع می شن ضرب درمرگ می شن به ضافه عشق می شن منهای نفرت می شن میشه یه تراژدی شاد به اسم زندگی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 5:19  توسط yasi
|
هزار بار نوشتم و خط زدم، هی نوشتم و پاک کردم، نمیدانم چرا ذهنم قفل کرده است، کلی واژه داره توی سرم می چرخه ولی هیچکدومش رو نمیشه به تصویر کشید.
یه سری چیزها هست که نباید بنویسی، هیچ کجا دنیا نباید ثبت بشه، نه در این صفحه مجازی، نه در دفترچه خاطرات، و نه هیچ کجایی دیگه، به هیچ کس هم نباید بگی، نه رفیق، نه دوست و نه هیچ کس دیگه، حتی به اونی که اون بالا نشسته و داره نگاهت میکنه، اگر کسی اونها رو بخونه یا بدونه، دیگه اون چیزی که باید بشه و متعلق به تو باشه نیست، اون چیز فقط برای تو، ذهن و فکر توست پس باید همونجا بمونه برای همیشه....!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:46  توسط yasi
|
تو، را جا گذاشته ام جایی میان دفترچه های کهنه ی زندگیم!
من تو، را جا گذاشته ای، جایی میان گلهای خشک شده ی که زمانی طراوت و شادابی را هدیه میکرد!
اوی تو، را جا گذاشته ام در میان نگاههای منتظر مسافری غریب!
شمای تو، را جا گذاشته در میان هق هق گریه ی بچه های دوره گرد!
اوی تو، را جا گذاشته ام جایی میان ذهن و کلامم..!
توی تو، را جا گذاشته میان واژه هایی که هر روز تکرارشان می کنم برایت!
منم، را جایی میان، خودم، حضورم، نگاهم و زندگیم، جا گذاشته ام..!
تو را جایی، که شاید هیچ باشد، برای همیشه، یا زمانی دور جا گذاشته ام.. شاید روزی نسیمی، رهگذری تو را بردارد و برای همیشه بسپارد دست خدا....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:45  توسط yasi
|
شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمی ره
واسه هرکسی که میگم قصه شوآتیش می گیره
دل من دریای خون بودچشم تو یه دریا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب ازغصه تکون داد
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره اشکای من شد روی گردت یه زنجیر
شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن
بارون اون شب دستاشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا می خواستم ببارم هر کسی می دید نمی ذاشت
سرنوشت ما یه میدون،زندگی ولی یه بازی
پیش اسم من نوشتن حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی می گفت که غریبی یکی می گفت بی وفایی
شب رفتن تو آبرا واسه گریه کم آوردن
آسناها واسه زخم وا شدم مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دس گلدونا افتاد
قلب آرزوهام اون شب واسه همیشه افتاد
شب رفتن تو دیدم یکی از قناریا مرد
فرداش اما دست تقدیر اون یکی رم با خودش برد
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن
برو تا همه بدونن سفرم اینقدا بد نیست
واسه کفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:32  توسط yasi
|
من كاه بودم
تو سنگ چخماق !
دستانت را بر هم كوبيدي و ...
كشف آتش به اين قيمت مي ارزيد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:18  توسط yasi
|
گل زديم------گل خوردند
20 گرفتم-----بهم صفر دادن
برديم---------باختند
چرا هميشه خودمون رو در موفقيت ها و برد ها شريك ميكنيم و جمع ميبنديم ولي موقع شكست و باخت ديگران رو سهيم ميدونيم ؟؟ جالبه نه ؟؟
نظر شما چيه ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:17  توسط yasi
|
اینجا، روبروی من دیواریست کهنه و با آجرهای شکسته، که تمام حجم نگاهم را پر می کند!
اینجا، رویروی من مشتی خاک است، خاکی که مرا یاد روزهای مرگ و اشک می اندازد!
اینجا، رویرویم خورشیدیست نورانی، که مرا یاد برق چشمهای آن پسرک عاشق می اندازد!
اینجا، رویروی من مقداری کاغذ مچاله شده است، که مرا یاد نوشته های که هیچ وقت ننوشته ام می اندازد!
اینجا رویروی من دنیای هست که هیچوقت اینطوری نگاهش نکرده بودم، نگاهی عمیق، عاشق، دوست داشتنی، پر از احساس...
1-میخواهم در این صفحه که همه چیز را نوشته ام اعتراف کنم :"من دیگر تنها نیستم، یک مقدار شادی، یک خرده خنده، یک کمی شلوغی، دنیایی متفاوت و پر از هیچان، خدایی دوست داشتنی، آسمانی آبی بالای سرم، زمین گرم زیر پایم، مردمی که دوستشان دارم، و آدمهایی که با حضورشان زندگیم را متفاوت کرده اند، و لذت آشنایی با آدمهای جدید که هر روز رنگی دگر به زندگی می دهند و کمی ترافیک، گرما، خورشید و ماه همه اینها برای من هستند و من با حضور اینهمه چیزهای دوست داشتنی دگر تنها نیستم...!"
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 4:16  توسط yasi
|
شما با من موافقیت؟ عاشق اگه عاشق باشه
خوب می دونه که عاشقی قشتگترین اسارته
همیشه تااون که می خوای یه دریادردوفاصلست
ولی مهم نرفتن و موندن سر رفاقته
یه چیزی قلب عاشقو بدجوری آتیش می زنه
معلومه بودن با کسی که حرف باهاش خیانته
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:38  توسط yasi
|
شایداشتباهه اماعاشقا دروغ می گن
آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن
اونا که می گن که تا همیشه دیوونتونن
بذاربی پرده بگم که به شمادروغ می گن
اونا که می آن به این بهونه هایکه اومدن
از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن
اونا که فدات بشم تیکه کلامشون شده
به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن
اونا که با قسم و ایه می خوان بهت بگن
تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:37  توسط yasi
|
تو خود معجزه هستی مث قصه ها می مونی
طلا گم می شه نمی گم که مثه طلا می مونی
روی موج مهربونیت میشه رفت تا شهر ابرا
انقد پاک و بزرگی مثه بچه ها می مونی
تو علامت سوالی یا یه مکث برعکس
توشبیه به چه علت تو مثه چرامی مونی
تو مث بادبادکی که بعد چند سالی اسارت
زیر بارون میره بالاو می شه رها
تو با اینکه نازنینی هر چایی باشی همینی
با دل دیوونه من سرد و بی وفا می مونی
با همه نامهربونی دوس دارم اینو بدونی
نمکی رو زخمم اما باز مثه دوا می مونی
بی تو یک لحظه نمی شه زنده بود و زندگی کرد
نمی گم تو مثل آبی تو مثه هوا می مونی
واسه قناریامون تو باید بیایی بخونی
مثه تلفیق نت سی با صدای لا می مونی
می دونم تو مثل ماهی بدون هیچ اشتباهی
دوس دارم فقط بدونم تو روزا کجا می مونی؟
یک شهریوروغمگین،یه دوست دارم،یه امضا
من دلم واسه و تنگه،تو تابستون،شب یلدا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:37  توسط yasi
|
قصه گو بگو خدا دعامونو شنید یا نه؟
اون قناری که بالش شکسته بود پرید یا نه؟
قطره شبنمی اشکای اون آهو خانوم
اخرش از پشت بغض کوچیکش چکید یا نه/
اون کبوتر که همش دلش می خواست خواب ببینه
اون چی شد نفهمیدم که اخرش خواب دید یا نه؟
نقاشه آخرش واسه دنجات اون دخترناز
آخرین برگ روی درختو کشید یا نه؟
باغبون که از غم غنچه ها خوابش نمی برد
قصه گو، وقتی دی شد آخرش خوابید یا نه؟
ابری که همش واسه دختا و گلا ناز می کرد
آخرش تو سرزمین خشکشون بارید یا نه؟
اونجا که خورشید خانوم سالی یه بار سر نمی زد
همه دعوتش می کردن آخرش تابید یا نه؟
دختری که آرزوش بود عروسک داشته باشه
مادرش آخرش براش خرید یا نه؟
من خوابم بردوآخرشو یادم نمیاد
آخر قصه کلاغه به خونش رسید یا نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:34  توسط yasi
|
@سوال و جواب
در زدم او گفت جانم کیستی؟
فتمش تو عاشق من نیستی
گفت نه اما ببینم تا به کی
پشت این در به ومنتظر می ایستی؟
@@ خطای چشم
عاشقی تا دم سحر فقط دردو آه می کشید
به بخار پشت شیشه یک نگاه می کشید
عکس عشق خویش را شکل ماه می کشید
اشباه می کشید
@@@ضرر
نگاهی کرد و من را دربه درکرد
یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد
شکستی خورد و امد تا بماند
ولی من رفته بودم او ضرر کرد
@@@@ کار غلط
مردم همگی شعر مرا زمزمه کردند
خواندند برای خودشان دکلمه کردند
اما تو چه دیوانه ترم کردی و رفتی
تنها تونه این کار غلط را همه کردند
@@@@@
اومد تا خواستم بزنم به تخته
دیدم نیومده دوباره رفته
@@@@@@تولد
زیبا تولدم گذشت تو مگه اینجا اومدی
حتی نیومدی بگی چرا به دنیا اومدی؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:33  توسط yasi
|
خودمم از اینکه این مطلبو 3 بار پست کردم خندم گرفت شما چطور؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:29  توسط yasi
|
حق با تو بود ای ستاره ی تنهایی شبهای من،
ماه هیچوقت نمیتواند عاشق خوبی باشد،
کسی که روزها جایش را با خورشید عوض میکند،
و میرود سمت دیگر شاید عاشق خوبی نباشد،
اما من گمان می کنم میتواند معشوق همیشگی باشد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 22:32  توسط yasi
|
حق با تو بود ای ستاره ی تنهایی شبهای من،
ماه هیچوقت نمیتواند عاشق خوبی باشد،
کسی که روزها جایش را با خورشید عوض میکند،
و میرود سمت دیگر شاید عاشق خوبی نباشد،
اما من گمان می کنم میتواند معشوق همیشگی باشد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 22:31  توسط yasi
|
كدامين چشمه سمي شد. كه آب از آب مي ترسد؟
و حتي ذهن ماهيگير از قلاب مي ترسد؟
كدامين وحشت وحشي گرفته روح دريا را
كه توفان از خروش و موج از گرداب مي ترسد
گرفته وسعت شب را . غباري آنچنان مبهم
كه چشم از ديدگاه و ماه از مهتاب مي ترسد
شب است و خيمه شب بازان و رقص وحشي اشباح
مژه از پلك و پلك از چشم و چشم از خواب مي ترسد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 15:16  توسط yasi
|
سلام بچه ها بابت همه نظرتتون ممنونم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:48  توسط yasi
|
بچه ها اگه لطف کنید برام نظراتتو بذازیم ممنوم می شم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:2  توسط yasi
|
وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت مه عد از این با تو خواهم بود
گفتم: کیستی؟
گفت:غـــم
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با آن بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم
من عروسکی هستم در دستان غم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:59  توسط yasi
|
دل من مثل یه دریاس پر موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی دارهع نار چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه
تو که چشمای قشنگت خونه صد تا ستارس
تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوبارست
بیا و مثل گذشته جز من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم بیا و به من کمک کن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:58  توسط yasi
|
انتظار جاده ای است به بلندی آسمان
جاده ای که تا غروب امتداد یافته وحرف نگفته ایست در سینه آسمان مرده و
ما همه منتظریم تا دیوار فرو بریزد و ریسمان رها شود و در انتهای جاده در
نزدیکترین جای ممکن مامنتظرشنیدن حرف ناگفتهای هستیم که درسینه خاک
گرفته است و منتظر خورشیـدی هستیم که نـور را برایمان به ارمغـان بیـاورد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:57  توسط yasi
|
غم دریا دلان را به که گویم
کجا غمخوار دریا دل بجویم؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چـگونـه دل از ایـن دریـا بـشـویم
***************************************************
روزی که تو به دنیا اومدی
بارون می اومد
اما هوا بارونی نبود
این فرشته ها بودن که گریه می کردن
چون یکی ازشون کم شده بود
*********************************************************
من چه کـنم خیـال تو منـو رها نمی کـنـه..........................امـا دلـت به وعده هاش یه کـم وفا نـمی کنه
من ندیدم کسی رو مثل تو موندگـار باشـه ........................آدم خودش روکه تو دل اینجوری جا نمی کنه
************************************************
وقتی تو میری
عذای دریاسـت
چـون بی آسمـون
اون خیلی تنهاست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:55  توسط yasi
|
هر وقت دل کسی را شکستی روی دیوار میخی بکوب تا ببینی که چقدر دل شکسته ای .هر وقت دلشان را بدست آوردی میخی را از روی دیوار بکن تا ببینی که چقدر دل به دست آوردی اما چه فایده که جای میخها روی دیوار میماند ...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:55  توسط yasi
|
خیال کردم یه عمر با من می مونه
گمون کردم واسم یه همزبونه
نگفته بود پی بیچارگیمه
تا تحقیر بشم و دل بسوزونه
نگفت به فکر فرصتی دوباره ست
برای دل بریدن به فکر چاره ست
نگفت به فکر تحفیر نگام و شکستن غروری پاره پاره ست
حالا به مرگ من راضی نمی شه
می خواد جون بکنم واسش همیشه
به اون ظالم بگین نفرین این دل تا زنده ام به راه زندگیشه
درسته کولیو بی کس و کارم
ولی واسه خودم خدایی دارم
برای دیدن روز عذابت دارم ثانیه ها رو میشمارم...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:54  توسط yasi
|
چشمک اول رو کي زده باشه
کي اول سلام کرده باشه
کي بوده که پيشنهاد اشنايي داده باشه
کي زود تر عاشق شده باشه
مهم نيست.....
اول تو با عشق تو چشماش
نگاه کني يا اون
کي اول بفهمه که اون
يکي عاشق شده
هيچ چيز مهم نيست
مهم نيست....
فقط مهم اينه که
عشقشون پاک و پايدار باشه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:53  توسط yasi
|
تو طلوع هر اميدي /من غروبي بي اميدم.
تو سپيدي ،من سياهم /خسته اي ، گم كرده راهم .
گنه تو بي گناهي / بي گنه غرق گناهم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:52  توسط yasi
|
اگر خوشبختي را براي يك ساعت مي خواهيد چرت بزنيد.
اگر خوشبختي را براي يك روز مي خواهيد به پيك نيك برويد.
اگر خوشبختي را براي يك هفته مي خواهيد به تعطيلات برويد.
اگر خوشبختي را براي يك ماه مي خواهيد ازدواج كنيد.
اگر خوشبختي را براي يك سال مي خواهيد ثروت به ارث ببريد.
اگر خوشبختي را براي يك عمر مي خواهيد ياد بگيريد كاري را كه انجام مي دهيد، دوست داشته باشيد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:52  توسط yasi
|
توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره
دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره
یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه
یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه
یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته
حتی واسه بی وفائیت شعر عاشقونه گفته
روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من
میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن
اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه
اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه
یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه
خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط yasi
|
زندگي مثل يه قاصدك هست كه اگه نگيريش خيلي ساده و راحت از تو ميگزره ،
و به فكر تو نيست كه حسرت رفتنشو ميخوري..... .
********************************************
زندگی می گذرد
و خاطره ها با هزاران قاصدک ناپدید می شوند. حرفی نمی زنند؛سخن نمی گویند؛
ولی چشمهایت پر از محبت دوستانه ایست
که فراموش نشدنی است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:47  توسط yasi
|
گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی
فریاد كشیدم تو کجایی؟
گفتی طلب کن تو مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان راه هلاک است
هر چشمه سرابی است که بر سینه خاک است
در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است
نقش تن ماریست که در خواب کمین است
در هر قدمت خاک هر شاخه سردار
در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار
گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
گفتی که مجویی خواب و عطش باش سرپا
گفتم نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ آن راز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:45  توسط yasi
|
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای گسی تنگ است که چشمان قشنگش را
به عمق آبی دریا وازگون می دوخت
و شعر های خوشی چون پرندگان می خواند
دلم برای کسی تنگ است که
که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی رانثار من می کرد
دل برای کسی تنگ است
که تا شمالی ترین شمال
و در جنوبی ترین جنوب
همشه در همه جا با من بود
آه با که توان گفت
که بود با منو پیوسته نیزبی من بود
و کار من در فراقش فغان و شیون بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:44  توسط yasi
|
منم تنها ترین تنهـای دنــیا
تویی زیبـا ترین زیبای دنیـا
منـم مثـل امـیده یـه قنـاری
قراری بر دل هر بی قـراری
منم یـلدای بی پایان عــاشق
تـو بودی مرحم زخم شـقایـق
تویی ساکترین پژواک شبنم
روی برگ گلهای خواب نم نم
منم آن لهجه لبریز از درد
نـگاه تو نبوده هرگـزم ســرد
تویی لالایی خواب خوش آواز
نگاهم را ببین در اوج پرواز
منم آن دختر لبریز از مهر
که جادوی نگاهت کرده اش سحر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:43  توسط yasi
|
اگرهمه درهابه رویم بسته باشدمراغمی نیست چون می دانم دریچه قلب توتاابد به رویم بازاست
اگز هیچ صـدایی مرا نخواند همین بسـه که صـدای تو آرامم کند
برای هر چه دلگیر شوم از ظلمت شبهایی که نغمه های دلچسب تو لالایی است دلگیر نمی شوم
حتی اگر در آسمــان یــک ستاره هـم به من چشمک نزند بزرگـترین دلخـوشیم چشــمان توسـت
درهجوم دردهای بی رحم زندگی تنها نگاه پرمهرتوست که از فردایی سبز برایم ترانه می خواند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:43  توسط yasi
|
تو رگ خشک درختـا درد پـایـیز می گـیره
بارونم نمـنمک آروم روی جالیز می گـیره
دیگه سبـزی نمی مونه هرجا برگـای زرده
دیگه برگا نمی رقصن رقص پاییزپره درده
گـرمـی دستــای من گـم شــده دسـتـاتـو بـده
دستـای سـرد منو گرم بکن باد پاییز سـرده
افـتــاب تـنـبـل پایــیز دیگـه قـلبـش مـرده
بازی ابرا با خــورشـیـد مـنـو آروم کــرده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:42  توسط yasi
|
من می دانم
می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کن
و به انتظار دیرینه من پایان دهد
و من تو را
عشقت را
حتی دوست نداشتن هایت را
در سینه ام
در خیالم
در روحم
حبس خواهم کرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 5:35  توسط yasi
|
پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 5:34  توسط yasi
|
توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره
دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره
یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه
یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه
یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته
حتی واسه بی وفائیت شعر عاشقونه گفته
روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من
میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن
اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه
اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه
یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه
خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 5:32  توسط yasi
|
کاش روي حرفهايي که ميزنيم دقت کنيم چون نسبت به اونا مسئول هستيم کاش دقت کنيم که بي منظور دل کسي نشکنيم کاش خودمون رو از بقيه جدا نکنيم ... پا تو حريم کسي نذاريم تا کسي پا تو حريممون نذاره و اي کاش با همه ي اينا زندگي رو سخت نگيريم دوست من زندگي فقط جمله هاي قشنگ نيست من و تو بايد جلوه ي اون جملات باشيم ودر نهايت: هيچوقت نميگم کاش زندگي بهتر از اين بود.بلکه ميخوام خودم بهتر از اين باشم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 4:29  توسط yasi
|